تبليغاتX
تاملات نا به هنگام
• منوی اصلی
• صفحه نخست
• پست الكترونيك
• آرشيو مطالب
• امكانات
• پرينت صفحه
• خانگي سازی
• اضافه به علاقه منديها
• آرشیو مطالب
• اردیبهشت 1387
• فروردین 1387
• اسفند 1386
• بهمن 1386
• دی 1386
• آذر 1386
• آرشيو
• جستجو
• پیوندها
• آمار وبلاگ
• افراد آنلاين:
• تعداد بازديدها:

سرما دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 21:2
سرد است. هوا سرد است. هوای من سرد است. هوای من سرد است. هوای من سرد است. هوای من سرد است. هوای من سرد است. هوای من سرد است. هوای من سرد است. زمستان است؟؟ ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
گاه . . . سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 23:32

گاه پیش می آید که از همه چیز به دور می شوی. دوست داری تمامی آن پنجره هایی را که روزگاری دراز در ذهنت بسته بوده، به میان بیفکنی و همه  را یکجا باز کنی و خیره شوی؛ دهانت را به ژرفا باز کنی و فریاد بزنی. از این پنجره به آن یکی و پنجره های دیگر. گم شوی میان شان و هیچ کس صدایت را نشنود.

 

گاه پیش می آید که رنج، همه ی هر روز و هر لحظه ات را فرا می گیرد. دوست داری بگردی و پیدا کنی و ببینی که چگونه می توان پیدا و پنهان این همه رنج را از هم تشخیص داد. می خواهی دست ات را به قدرت تمام میان سینه ات فرو کنی. خود را بشکافی تا بل بیرون بریزند و وجودت از هر چه پیدا و پنهان هر نوع رنجی که هست و نیست تهی شود.

 

گاه پیش می آید که آن قدر در عمق فرو می روی که فقط چشم هایت را توان زندگی است. دوست داری از درخت ِ همسو با  نظاره گاه نگاهت بالا بروی؛ روی بالاترین شاخه اش بایستی، چشمانت را ببندی و روی یک پایت چرخی بزنی. احساس بزرگ تهی بودن را به چنگ آری و بیداد کنی. دادی بزنی و بیدادی کنی.

 

گاه یش می آید که خسته می شوی از رنجیدن. دوست داری هر چه زمان و ساعت است در مشت ات بگیری و به تمامت نفرت بفشاری. می خواهی هیچ نباشد. حتی خودت. در این لحظه فقط «مرگ» است که پی در پی روی مژه هایت قدم می زند. هیچ چیز نمی بینی جز او. می ترسی و چشمانت را می گشایی و «مرگ» در اندیشه ات نابود می شود.


گاه پیش می آید که درست در روز تولد معشوق ات از رنج هایت می نویسی . . .

 

گاه پیش می آید که رنج، مدرنیت را فراموش ات می کند . . .

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
یک میان پست! چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 19:24

چشمان ِ شب‌ ات

روز ِ روزگارم است

 

بگذار خيال‌ات را راحت كنم

روز و روزگارم است . . .

 

 

پی نوشت با تاخیر: نوشته ای از حمید عزیز که خیلی چسبید بهم ...

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
ای عجب! دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 23:46
*در زندگی زخم هایی است که قوی ترین مرهم ها هم قادر به درمان آن نیستند




*واقع گرایی یعنی داشتن نگاهی ریشخندآمیز به زندگی


هر دو برگرفته از آخرین کتاب رامین جهانبگلو، ذهن زمستانی

پی نوشت:
در پست بعدی به تفصیل درباره ی مدرنیت (به تعبیر داریوش آشوری) خواهم نوشت.
ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
انسان مدرن شنبه سی و یکم فروردین 1387 11:58
چقدر سخت است، بگویی مدرن ام و نباشی ... ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
شروع سال پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 11:1
سال که شروع می شود

من تمام می شوم

برای آغاز یک پایان دیگر

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
پس از انتظار چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 12:13

از چه بگویم. از 17 روزی که در سفر بودم و به دور از هر چیز به دنبال پیچ گمشده ی هستی، سعی می کردیم از مقابل هر تعمیرگاهی بگذریم تا به بهانه ی پرسیدن یک نشانی از یک جاده ی پر پیچ و خم، نیم نگاهی هم به قفسه ی پیچ هایش بندازیم؟

 

از چه بگویم و بنویسم. از کدام تشابه بنویسم:

گفته بود:«این دستبند را پیش ات نگه دار تا بهبودی حاصل شود.»

گفته بودم:«گره می زنم به دست ام تا خود با دستان خود آزادش کنی.»

گفت:«این گوش واره را پیش خود نگه دار تا خوب شوم.»

هیچ نگفتم.

 

پس از سفر های بسیار و عبور از فزار و فرود این دریای طوفان خیز، برآنم تا هیچ نگویم.

نگویم از مرگ، نگویم از زندگی، از مادر، از او، از من، از تو و از عشق...

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
آخ___________________رین پست چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 18:50
سلام

خداحافظ

چیز تازه اگر یافتید

بر این دو

اضافه کنید

................................

EROR 0000
ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
شماره جدید عرصه ی سوم چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 19:44
شماره ی جدید نشریه ی آنلاین عرصه ی سوم با موضوع ویژه ی جنبش های اجتماعی منتشر شد. نشریه ای که کار کردن در آن را دوست می دارم.

 

پی نوشت: اگه رای دادن حق من است

رای ندادن هم حق من است.

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
Papillon دوشنبه بیستم اسفند 1386 19:49
به پیشنهاد ایمان
 
با سوت پاپيون مي زند . مي گويد : شنونده بايد ، عاقل باشه ؛ تو انسان فهيمي هستي !!! بارون مياد . يك شنونده عاقل كه هيچي نمي فهمه ؛ اينجا چقدر بوي گه مياد ! با سوت پاپيون مي زند ! در باز و بسته مي شود . صداي سيفون ! امتداد سوت كه پاپيون مي زند ؛" تازه مي فهمم كه اين دنيا ديگه جاي زندگي نيست ." صداي باز شدن در ! صداي سوت كه پاپيون مي زند ! همان فرياد هميشگي را سر مي دهد ؛ ااا ... ه !!! گه !!! صداي بسته شدن در ! دستانش را باز مي كند سينه اش را جلو مي دهد . روي پنجه پاهايش مي ايستد . نفسي عميق مي كشد . بازدم كه مي كند مچاله مي شود ؛ اينجا چقدر بوي گه مياد ! با سوت پاپيون مي زند ! پاپيون و يقه خود را مرتب مي كند ، كمي به سر و شكل خود مي رسد ، در را باز مي كند . با سوت پاپيون مي زند و صداي قدم هاي مرتب ؛ سلام صبح بخير مادمازل صداي قدم هاي هراسان يك زن از سلام مرد . سيبي گاز زده گويا از سبد خريد وي غلتان از زير در بيرون مي آيد سيگاري روشن مي كند دودي از زير در بيرون مي آيد . كبريت روشن كه انگار با آب خاموش مي شود ؛ فيس ! پيس ! صداي پاي همزمان يك مرد و يك زن كه گويي با هم قدم مي زنند . مرد گويي به آپارتمان خود مي رسد و صداي پاي زن كه دور و قطع مي شود . روزنامه را ورق مي زند . بلند مي خواند : " اين دنيا نيازمند هيچ انقلابي نيست . " صدايي ديگر ... بلند مي گويد ؛ " گوزيدن به جا ، خيلي بهتر از خنديدن نا به جاست . " به آرامي مي خندد ! صداي سيفون شنيده مي شود ! مرد در را باز مي كند . با سوت پاپيون مي زند . مي گويد ؛ " جهان يك توالت گرد بزرگ است . " ادامه سوت پاپيون ! سوت قطع مي شود ؛ اينجا چقدر بوي گه مياد ! ادامه سوت پاپيون
(حمید هامون )
ایمان پاک نهاد(مضراب) : |