تبليغاتX
تاملات نا به هنگام
• منوی اصلی
• صفحه نخست
• پست الكترونيك
• آرشيو مطالب
• امكانات
• پرينت صفحه
• خانگي سازی
• اضافه به علاقه منديها
• آرشیو مطالب
• تیر 1387
• خرداد 1387
• اردیبهشت 1387
• فروردین 1387
• اسفند 1386
• بهمن 1386
• آرشيو
• جستجو
• پیوندها
• آمار وبلاگ
• افراد آنلاين:
• تعداد بازديدها:

اعدام جمعه سی ام آذر 1386 22:8
از اعدام متنفرم. از اعدام به هر دلیل متنفرم. شب سختی گذراندم در جلوی زندان اوین. صبح چهارشنبه های اوین روزهای اعدام است. اولین بار بود رفته بودم آن جا. شب تا صبح یا صبح تا بامداد یا ۳ تا ۷ صبح. گزارشی نوشتم از آن شب باور نکردنی که در روزنامه سرمایه چاپ شد:

 

اعدام راحله يك ماه به تعويق افتاد
چهارشنبه های اوین



صبح چهارشنبه، براي سربازها و نگهبان‌هاي زندان اوين فقط يك چيز را تداعي مي‌كند يا يك مفهوم بيش‌تر ندارد: «اعدام»

سحرگاه ديروز،10 نفر پشت ميله‌هاي زندان آخرين لحظه‌هاي زندگي‌شان را در تب‌و تاب مي‌گذراندند.

جلوي زندان اوين خانواده‌هايي حضور دارند كه يا در انتظار اعدام كسي نشسته‌اند و يا منتظرند عزيزي را از دست بدهند.انگار هواي اين قسمت از تهران سردتر از جاهاي ديگر است; سردتر از برف، سردتر از يخ و سردتر از هر چيز ديگري كه فكرش را بكني.

از طرف ديگر، سرماي درون آدم‌هايي كه اين‌جا هستند، زندگي را هم سردتر مي‌كند. زندگي؟

اما نه; گويي همهء آدم‌هايي كه بامداد چهارشنبه، جلوي زندان اوين آمده‌اند، در فضايي معلق، بين مرگ و زندگي به سر مي‌برند. درست مثل آن‌هايي كه كمي آن طرف‌تر، پشت‌ميله‌هاي سلول‌ها در چنين فضايي زندگي مي‌كنند.لباسي كه سربازها به تن دارند، طوسي است. روانشناسان طوسي را از جمله رنگ‌هاي سرد مي‌دانند. (آيا سرماي هوا، اعدام و مرگ و حتي رنگ سرد لباس اين سربازها ربطي به هم دارند؟(

يكي از سربازهاي دم در اوين كه دستانش را در جيب شلوارش گذاشته به سمت جمعيت مي‌آيد. دست راستش را از جيب‌اش درآورده و به كمي دورتر اشاره مي‌كند: «برويد آن طرف بايستيد لطفا» فرصت خوبي است تا از او دربارهء احساس‌اش بپرسم. پاسخ مي‌دهد كه «يك عده شيون مي‌كنند، يك عده خندانند. خب هر چهارشنبه اين اتفاق براي ما تكرار مي‌شود.»

راست مي‌گويد، به هر طرف نگاه مي‌كني پر از تناقض است، پر از تضاد.يك گروه فقط به اعدام قاتل عزيزشان مي‌انديشند و گروه مقابل به زنده نگه‌داشتن عزيزي كه مرتكب قتل شده.شب از نيمه گذشته است. هوا سردتر شده و بيش‌تر افراد در پرزهاي لباس فرورفته‌اند. فضاي اطراف زندان مثل هميشه سرد است. همان ميله‌هاي بعضا زنگ‌زدهء جلوي دادسراي انقلاب با همان درخت‌هاي چنار پير كه بالاترين شاخه‌هايشان به سختي از پشت ساختمان دادسرا ديده مي‌شوند.در فلزي بزرگ كشويي كه باز هم به رنگ طوسي است، هنوز ورودي اصلي زندان اوين است. زمان براي اولياي دم به كندي و براي خانوادهء اعدامي‌ها به سرعت مي‌گذرد. فاصلهء بين مرگ و زندگي هم رفته‌رفته كم‌تر مي‌شود. به سرعت گفتن اين جمله از زبان اولياي دم: «بله، رضايت مي‌دهم» يا به كندي التماس‌هاي گروه مقابل.پسر جواني در حالي كه از شدت سرما حرف زدن برايش سخت شده، منتظر است تا قاتل پدرش را اعدام كنند. اما مي‌گويد: «اين فرد بايد اعدام شود، او پدرم را به خاطر مقدار كمي پول كشت، مثله كرد و در دره‌اي در شمال انداخت اما چرا بايد قانون، مرگ و زندگي يك نفر را به من بسپارد، اين ايراد از قانون است نه من كه او امروز بايد اعدام شود

ساعت حدود چهارونيم صبح است. چند ماشين با پلاك اداري وارد زندان مي‌شوند. حتما قاضي هم در يكي از آن ماشين‌هاست.راحله زماني، زن 27 ساله‌اي كه سه سال پيش به خاطر قتل شوهرش به اعدام محكوم شده هم قرار است بعد از اذان صبح امروز (چهارشنبه) اعدام شود. هم خانوادهء راحله و هم اولياي دم آن جا هستند.اولياي دم به هيچ وجه راضي نمي‌شوند و رضايت نمي‌دهند. چند تن از اعضاي مادران صلح و مدافعان حقوق بشر هم در حال مذاكره با خانوادهء شوهر راحله هستند.گويا راحله درخواست كرده تا با پدرشوهرش حرف بزند اما پدرشوهرش مي‌گويد: «من هيچ حرفي با او ندارم.»زهره ارزني، وكيل راحله و خديجه‌مقدم هم كه از ابتدا براي اعدام نشدن راحله تلاش كرده‌اند آن  جا هستند و با اولياي دم مذاكره مي‌كنند. آن‌ها به هيچ وجه راضي نمي‌شوند.قاضي كه جلوي در مي‌آ‌يد، همه دورش جمع مي‌شوند. او اسامي را يك‌يك اعلام مي‌كند، اسامي اعدامي‌ها را.گويا هاشمي شاهرودي دستور توقف اجراي حكم راحله را صادر كرده اما «راحله زماني» اولين شخصي است كه اسمش در سكوت جلوي زندان مي‌پيچد.فعالان حقوق بشر با صورتي بهت‌زده به همديگر نگاه مي‌كنند:«مگر دستور توقف حكم صادر نشده بود؟ پس چرا او را صدا زدند؟»

مادر، خاله و برادرهاي راحله همراه با چندتن از اعضاي مادران صلح‌آ‌خرين حرف‌ها را مي‌زنند و التماس مي‌كنند. امكان ندارد هوا از اين سردتر شود.

مريم حسين‌خواه، روزنامه‌نگار كه حالا در زندان به سر مي‌برد با زهره  ارزني تماس مي‌گيرد و به او مي‌گويد:«آن جا چه خبر است؟ راحله با همهء ما خداحافظي كرد او را به سمت محل اعدام بردند. مگر دستور توقف حكم صادر نشده است؟»ديگر هيچ‌كس حرف نمي‌زند. برخي پنهاني اشك مي‌ريزند و برخي منتظرند تا دل شخصي به رحم آيد و شخصي ديگر به زندگي برگردد.پاي آدم شل مي‌شود و مي‌لرزد وقتي فكر مي‌كند، آن طرف ديوار هر لحظه چند نفري در انتظار طناب دار هستند.اولين اشخاصي كه در گرگ و ميش صبح به بيرون از زندان مي‌آيند، اولياي دم شوهر راحله‌اند. نمي‌توان حدس زد كه راحله اعدام شده يا نه.خديجه مقدم بي‌درنگ از آن‌ها مي‌پرسد:«چي شد، راحله اعدام شد؟»
اكبر، برادرشوهر راحله فقط يك جمله خطاب به همهء منتقدان اعدام مي‌گويد:«كار خودتان را كرديد، اعدام او يك ماه عقب افتاد.»راحله اعدام نشد.

فرار از ترافيك صبحگاهي تهران در ساعت شش صبح و رفتن به سوي خانه ،بهانهء خوبي بود تا صداي شيون و زاري خانوادهء ديگر اعدام شده‌ها،شنيده نشود.

پی نوشت: گزارشی بود که رو تک تک جمله هاش فکر کردم. چهار ساعت طول کشید نوشتنش.

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
یلدا جمعه سی ام آذر 1386 12:45
چه سخت می گذرند

 

 

یلداثانیه های بی تو ...

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
یه پیشنهاد سه شنبه بیستم آذر 1386 17:24

فردا سالروز تولد شاملوي كبير است. از آنجايي كه سرماي شديده خورده و خود قادر به نوشتن مطلبي درباره ي اين غول زيبا نيستم، از بهزاد عزيز – كه قلم اش را بسيار دوست مي دارم – خواهش كردم تا مطلبي براي وبلاگ من بنويسد! پيشنهادي مطرح كرده اين بهزاد كه جالب است و قابل تامل و وقت‌گذاشتن:

"تابستون امسال يه اس.ام.اس از ايمان برام اومد : «بهزاد عزيز، امسال هم انتظار پيامت را به خاطر سالمرگ شاملوي كبير مي كشيدم اما نيامد!»

و من هم نوشتم:« اصلا حواسم نبود. يه كم كار و مشغله ام زياد بود. با اين همه از ياد مبر اي قلب در بدر كه من و تو عشق را رعايت كرده ايم» و بهش قول دادم كه روز تولد شاملو جبران كنم.

 

نمي دونم چرا با صفت كبير كه دوستام از جمله ايمان عزيز بكار مي برند راحت نيستم. من واژه غول را بيشتر مي پسندم. يعني كسي كه يك سر و گردن از بقيه بالاتره . و اين واقعيت رو هم اونايي كه دوستش دارن و هم اونهايي كه ازش بدشون مياد تاييد مي كنن.

حس ادبي نوشتنم نيست، اما واقعيت اينه كه حس كردن درست و زيباي بسياري از لحظات زندگيم رو مديون شاملو هستم. بدون اون بسياري از لحظات زندگيم گم مي شد!...

و مي دونم خواننده هاي تكراري و غير تكراري « تاملات نا به هنگام » هم چنين لحظاتي رو با شاملو همراه شده اند.

پيشنهادم يه مشاعره واقعيه! اين كه يه هفته به خاطر اين غول بي شاخ و دم ادبيات و تعهد و فرهنگ و ... آثارش رو مرور كنيم و تكه هايي از اون رو براي هم تو قسمت زخمه ها بنويسيم.

 فكر كنم يه مجموعه دوست داشتني بشه! و خود ايمان بايد شروع كنه!"

 

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
کتاب شنبه هفدهم آذر 1386 12:32
داشتم به کتابخونه نگاه می کردم و به این که چقدر کتاب نخونده دارم. دو سه ماهیه که یک کتاب رو تا آخر نخوندم. اما  دیروز کتاب خوندنی «دفترچه ی خاطرات و فراموشی» نوشته ی محمد قائد رو خوندم. یه فصلی داره در باره ی احمد شاملوی کبیر که درباره ی شخصیت فردی و گاه اجتماعی شاملو بحث کرده. بیش تر درباره ی غرور و خودستایی ملک الشعرای ایران نوشته شده. مجموعه مقالاتی درباره ی موضوع های دیگر هم هست که فکر نکنم کس دیگه ای در یک کتاب درباره اش نوشته باشه تا حالا. یه مقدمه ی خیلی خوب هم بابک احمدی نوشته در این کتاب. این مقدمه درباره ی معنای مقاله یا ایسی(به انگلیسی) است. شاید خوندش خالی از لطف نباشه.

 

پی نوشت: قرار بود درباره ی چیزای دیگه!! بنویسم؟ نه. از این خبرا نیست!

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
الو یکشنبه یازدهم آذر 1386 19:38
دو صفر نهصد و هفتاد و یک

الو؟

مریم؟؟

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |